شفق سرخی خورشید مرده است، بر آسمان. رد و یاد نوری که بود. فردای روشنی که هست.

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

جریده شفق ( شماره یک سالگی)




جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

یک سال از آغاز «شفق» گذشت

یک سال از انتشار اولین شماره شفق می‌گذرد. یک سال پیش که این کار را شروع کردیم خودمان هم فکر نمی‌کردیم یک سال، تقریبا بدون وقفه این کار را ادامه می‌دهیم. اما کردیم و از این بابت از خودمان راضی هستیم. اما بعد از یک سال که نگاه می‌کنیم، تاثیری که شفق گذاشته و نقشی که داشته کمتر از آن‌چه بوده که امید و انتظارش را داشتیم. این واقعیت می‌تواند دلیل یا بهانه ناامیدی و کناره گرفتن باشد، اما ما فکر می‌کنیم که چاره دیگری نداریم. همین راه را ادامه می‌دهیم، شاید با تغییراتی با درس گرفتن از آن‌چه در این یک سال تجربه کردیم. بنای ما در شفق از ابتدا این بود که محدود به اینترنت نباشیم و حتی‌المقدور مخاطب و زمین بازی اصلی‌مان بیرون اینترنت باشد. برای همین شکل روزنامه تک‌برگی را انتخاب کردیم. در واقع شفق تهیه می‌شد با این قصد که پرینت گرفته شود و در اتوبوس و صندوق پستی و روی میز مطب‌ها در شهر جا گذاشته شود. چقدر این اتفاق افتاد؟ جواب دقیقی نداریم، اما مشاهداتمان می‌گوید که در بیرون بردن شفق از مانیتورها و رساندنش به خیابان و خانه‌ها موفق نبوده‌ایم. بخشی از این ناکامی به دلیل سرد شدن کلی فضای سیاسی و مبارزه در این یک سال و کم‌انگیزه شدن نیروهایی است که در جریان خیزش مردمی سال ۸۸ به تغییر امید پیدا کرده بودند و حاضر بودند در راه آن کاری انجام دهند. به باور ما در هر حال راهی جز فعال شدن ما، همه نیروهای خواهان تغییر، و بالفعل شدن این نیروهای بالقوه وجود ندارد. زمانی می‌گفتیم جنبشمان آتش زیر خاکستر است که در زمان لازم و با بادی شعله‌ور خواهد شد. الان این تمثیل اغراق است، اما اگر راهی برای برهم زدن مناسبات کنونی قدرت در ایران (در عام‌ترین معنای آن) وجود داشته باشد، دمیدن در همین زغال‌های نیم‌افروخته است. در شماره اول و در همه شماره‌ها نوشتیم که «شفق، جریده روزهای مبارزه است» و چون مبارزه تمام‌شدنی نیست، شفق هم ادامه خواهد یافت با این امید که در سال دوم حیاتش بیشتر خوانده شود و بیشتر موثر باشد.

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

جریده شفق ( شماره ۴۸ - هفته اول بهمن)

جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

پوسته تو خالی جمهوری ساندیس (سرمقاله جریده شماره ۴۸ شفق)



در روزها و هفته‌های اخیر بار دیگر شاهد بازگشایی مجدد پرونده وقایع پس از انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۸ بوده‌ایم. آن هم در شرایطی که به دلیل گذشت حدودا دو سال از فروکش کردن آخرین شعله‌های اعتراض، سرکوب گروه‌های مخالف حاکمیت و سکوت حاکم بر جامعه، انحصار بازگشایی این پرونده و زنده کردن دوباره آن اعتراض‌ها در خاطره‌ها به شکل کامل در اختیار استبداد حاکم و ایادی آن است. محسنی اژه‌ای، دادستان کل کشور، از میرحسین موسوی و مهدی کروبی می‌خواهد که توبه کنند و اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده نیروی انتظامی، می‌گوید آن‌ها زیر نظر مستقیم رهبر نظام در حصر خانگی هستند. اما چرا حاکمیت در چنین شرایطی وقت و بی‌وقت از این حق انحصاری خود استفاده می‌کند؟

برای پاسخ دادن به این پرسش جا دارد نگاهی کنیم به سیر تاریخی حکومتی که از طرف ایادی‌اش به «نظام ولایی» معروف است. جمهوری اسلامی، که با حذف فیزیکی رقیبان، خود را در جایگاه میراث‌دار انقلاب ۵۷ نشانده بود، با گذر زمان از جهات گوناگون با آرمان‌های آن انقلاب فاصله گرفت. با قلع و قمع دیگر نیروهای انقلابی، سرکوب زنان و اقلیت‌ها تکلیف خود را خیلی سریع با پیام «آزادی» آن انقلاب روشن کرد، در سال‌های بعد از آن «انقلاب مستضعفان» را به دست فراموشی سپرد (فرایندی که امروزه با سلاخی قانون کار در حال تکمیل شدن است) و در سال‌های اخیر هم تتمه باقی‌مانده از پیام «جمهوریت» آن را به زباله‌دان افکند. کار به جایی کشید که بعد از گذشت سه دهه از عمر جمهوری اسلامی و با وجود برگزاری سالانه مراسم «یوم‌الله ۲۲ بهمن» از سوی حاکمیت و پافشاری اسمی بر میراث آن انقلاب بر همگان مشخص شد که مردم معترضی که بعد از انتخابات ۸۸ به خیابان‌ها آمدند از خیلی جهات به آرمان‌های ۵۷ نزدیک‌ترند تا نظام استبداد مذهبی حاکم بر کشور. واقعیتی که بر حاکمیت جمهوری اسلامی نیز پوشیده نماند. تسخیر مجدد این آرمان‌ها از سوی مردم پایه‌های ایدئولوژیک نظام را بیش از پیش تضعیف کرد و اندک محتوای باقی‌مانده آن را زدود. در مرحله بعدی باید نام آن را گرفت. برخورد حاکمیت با این روند اما نه در راستای پس گرفتن کامل این آرمان‌ها بلکه در راستای تولید آرمان‌های جدیدی بود که بیشتر با واقعیت واقعا موجود نظام ولایی بخوانند.

روی دیگر سکه فاصله گرفتن با آرمان‌های ۵۷ و حذف نمادهای مردمی رژیم در این سال‌ها تکیه هر چه بیشتر آن بر نیروهای سازماندهی شده برای پر کردن خلاء حمایت و مشروعیت مردمی بوده است. یعنی نیروهایی که با برخورداری از رانت حکومتی و امتیازهای مراکز قدرت از جایگاه اجتماعی خود خارج شده‌اند و تنها از روی وعده‌های مراکز قدرت و حکومت در فعالیت‌های اجتماعی شرکت می‌کنند. جمهوری اسلامی پیروزی خود بر مخالفان در سال ۸۸ را مدیون این افراد است. همان‌هایی که در خیابان با چوب و چماق به مردم معترض حمله می‌کردند و در روز ۹ دی برای تجدید بیعت و «یک‌سره کردن کار» به میدان آمدند. دایره نفوذ این اوباش اما به این‌جا ختم نمی‌شود و بزرگترهاشان یا با رانت واردات این یا آن محصول به جان اقتصاد کشور افتاده‌اند یا با کارت معلم پرورشی در مدرسه‌ها به جان اندیشه. رجوع دوباره و دوباره به «فتنه ۸۸»، تأکید سالانه و برگزاری مراسم بزرگداشت برای افتضاح تبلیغاتی «یوم‌الله ۹ دی» و به میان کشیدن گاه و بی‌گاه نام میرحسین موسوی و مهدی کروبی، یا الزامی دانستن توبه از سوی «فتنه‌گران»، نشان پوچی ایدئولوژیکی حاکمیت فعلی و نیاز انکارناپذیر آن به یافتن راهی برای وحدت پیرامون یک ایدئولوژی جدید و در عین حال تطمیع و ادای دین به اوباش «تاج‌بخش» است.

همچنان بى گناه مى كشند (ستون چپ جریده ۴۸ شفق)



یک شهید دیگر. یک مادر داغدار دیگر. نظامی که جنایتش حد و مرز نمی‌شناسد. مثل هراسش. دانشجویی را می‌رباید، شکنجه می‌کند، می‌کشد، و جسدش را در حمام خانه خودش می‌اندازد، با دست زخمی، انگار که رگش را زده، زیر آب گرم. برادرش می‌گوید «جسدش را که پیدا کردیم، چهار روز بعد، انگار زیر آب داغ پخته باشد». می‌گوید یک ماه سکوت کردند شاید فریادرسی باشد. که نبود. نیست. حتی برای آن که برادر دو شهید جنگ بی‌حاصل همین نظام بود. برادری دیگر، فرزندی دیگر را، خانواده‌ای باز زیر خاک کردند. اما این‌بار بر خلاف قبل پرسیدند: چرا؟ به کدام گناه؟ از کدام کابوس بی‌پایان این‌طور به جنون آمده‌اند؟ به کدام جهنم می‌خواهند برسند؟ و این پرسش در محله و شهری دیگر تکرار شد. و چهره‌ای دیگر به کابوس ضحاک اضافه شد. و نامی دیگر به سیاهه سیه‌رویی نظام: کرامت‌الله زارعیان جهرمی.

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

جریده شفق - شماره ۴۷ (هفته سوم دی)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.



غبار مرگ بر آسمان ایران (سرمقاله جریده شماره ۴۷ شفق)

اینجا آسمان سیاه است، مردمان سیاه‌پوش. و خاک را به جای پای درخت بر سر آدم می‌ریزند. اینجا باد سیاه است، کفتران سیاه پوش. و بر سر هر درخت نه چلچله که زاغ می‌خواند. اینجا آنجاست که بر اندوه، سرخاب بی‌عاری، بر درد سفیداب نسیان می‌کشند. و تنها چهره بزک نکرده همان چهره زاغ است. اینجا برف سیاه است، مبشران سیاه‌پوش. و شال مقدس صاحبان آسمان را نه از نور، از دروغ می‌بافند. اینجا کوه سیاه است، ماهیان سیاه‌پوش. و دشنه نه بر پشت ظلم، که بر تن بخشندگی درخت می‌کشند. غریب جایی است اینجا. آنجا که سرانجام انسان و طبیعت یکی شده‌اند. همنوا، همسو. به سوی زوال. گویی بر درخت و دیوار و دریا و دهان گرد مرگ پاشیده‌اند. و نقاب‌ها که می‌زدیم با مشت گره کرده و فریاد رهایی، امروز در سکوت می‌زنیم و سودای یک نفس. اینجا دریا سیاه است، کودکان سیاه‌پوش. و فقر جنوب شهر را به گنداب شمال شهر می‌شویند. ختم‌الغرایب است اینجا. جایی که امید پشت میله‌هاست. مردگان سوگوار زندگانند. و دوشادوششان گور و عقاب و سهره و یوز انا لالله می‌خوانند. آری غریب جایی است اینجا. آنجا که یگانه سرمایه ملی نه انسان که سفره سیاه زیر پاست. آن سیاهی که به تساوی تقسیم می‌کنند. سیاهی که فرو رفته‌ایم در آن و می‌رویم تا هیچ نماند جز همین نقاب.‌ دهانی بی‌صدا. چشمانی بی‌نگاه. خشکیده بر رؤیایی سپید. آسمان. ابر. آینده‌ای که نیست.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

جریده شفق - شماره ۴۶ (هفته دوم دی)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

بیماری و مرگ آهسته زندانیانمان (سرمقاله جریده شماره ۴۶ شفق)

هزاران نفر در سال‌های اخیر به اتهام‌های سیاسی و امنیتی به زندان افتاده‌اند. اما جز ناحق بودن اتهام‌ها و ناعادلانه و غیرعادلانه بودن دادگاه‌ها و احکام، حکومت در زندان هم دست از سرشان برنمی‌دارد. حقوق ابتدایی زندانی‌ها گروگانی است برای آزار و انتقام‌جویی بازجوها و ماموران قضایی. مرخصی و ملاقات حضوری و تلفن و… که حق طبیعی زندانی‌هاست و برای بقیه زندانی‌ها رعایت می‌شود، از زندانیان سیاسی یا کلا دریغ می‌شود یا می‌شود بهانه‌ای برای آزار بیشتر و امتیاز گرفتن. مسئله دیگر سلامت زندانی‌هاست که طبق همین قانون نیم‌بند جمهوری اسلامی مسئولیتش با زندانبان است. بسیاری از زندانی‌ها در اثر شکنجه و فشارهای جسمی دیگر در بازجویی یا زمان انفرادی، سوء تغذیه، برخوردار نبودن از آفتاب و هوای تازه به اندازه کافی و… به بیماری‌هایی مبتلا شده‌اند که اگر زود درمان نشوند، می‌توانند تا آخر عمر همراهشان باشند. گرچه که یک بار از دهان یکی از مسئولان قضایی در رفته و به خانواده یکی از زندانیانی که بیماری سختی داشته، گفته: «مگر همه را باید اعدام کنیم؟» روشن است که همان‌طور که رضا شهابی هم در نامه اخیرش نوشته اتفاقی که دارد برای بعضی از زندانیان بیمار می‌افتد مرگ تدریجی است، و شاید ابتدایی‌ترین وظیفه ما این باشد که بدانیم چه دارد بر سر آن‌ها می‌آید. البته در این سال‌ها خبرهای نادرستی هم از بیماری زندانی‌ها به بیرون منتقل شده که گرچه پرتعداد نبوده اما همان تعداد کم هم می‌تواند به لوث شدن کل ماجرا و بی‌اعتمادی به زندانیان منجر شود. همان‌طور که زندانی‌ها هم بارها در نامه‌ها و بیانیه‌های خود تاکید کرده‌اند فاجعه خودش آن‌قدر بزرگ است که نیازی به بزرگنمایی ندارد.

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

جریده شفق (شماره ۴۵ - هفته اول دی)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

سلاخی قانون کار: حذف آخرین نمادهای مردمی رژیم (سرمقاله جریده شماره ۴۵ شفق)

دولت احمدی‌نژاد در آخرین ماه‌های عمر خود لایحه تغییر قانون کار را به مجلس فرستاده و همچنین در پی تغییر قانون تامین اجتماعی برآمده است. در قانون کار جدید اختیار اخراج به دلایل انضباطی و اخراج دسته‌جمعی به کارفرما داده شده و نقش دولت هم در شورای عالی کار پررنگتر شده است. در تغییر قانون تامین اجتماعی هم بنا است که سن بازنشستگی ۵ سال بالاتر برود، نیروی کار سهم بیشتری از حق بیمه را بپردازد، خدمات درمانی رایگان کم شوند و از وظایف دولت هم در این زمینه کاسته شود.

وزارت کار احمدی‌نژاد و تامین اجتماعی سعید مرتضوی، قصاب مطبوعات و جلاد کهریزک که مزد خدماتش را با ریاست این سازمان ثروتمند گرفته، آش را آنقدر شور کرده‌اند که حتی صدای تشکل‌های مثلا کارگری حکومت ساخته هم در آمده و می‌گویند این تغییرات را نباید انجام دهید و دست کم یک صلاح و مشورتی با ما بکنید. این دو تغییر عمده قوانین مربوط به نیروی کار، اولین نمونه از اقداماتی نیستند که دولت احمدی‌نژاد علیه کارگران و مزدبگیران اجرا کرده است. چند ماه پیش تصویب قانون استاد-شاگردی این اجازه را به کارگاه‌ها داد که کارگران را بدون این که هیچ قانونی شامل حالشان بشود به استخدام خود در بیاورند. قبلتر هم که رواج قراردادهای موقت بخش عمده‌ای از حقوق کارگران را معلق کرده بود.

اما به جز قوانین مشخصا مرتبط با شرایط کار و استخدام، دولت احمدی‌نژاد مجری دو سیاست عمده جمهوری اسلامی بود: حذف سوبسیدها و خصوصی‌سازی. جمهوری اسلامی حکومتی برآمده از انقلابی مردمی بود و برخی امور را به ناچار با ظاهری مردم‌دارانه اداره می‌کرد. پرداخت سوبسید به انرژی و گندم و آب و امثالهم، که روزگاری با کمک‌های کوپنی هم همراه بود، تامین حداقلی از نیازهای زندگی را برای قشرهای پایین‌تر جامعه آسان می‌کرد. صنایع عمده ملی بود؛ یعنی مثلا بنا بود منافع و چگونگی کنترل آن در اختیار ملت باشد. البته که در حکومتی استبدادی امور اجرایی مربوط به این جهت‌گیری‌های کلی با فساد و سواستفاده همراه بود، اما به هر حال نظام اقتصادی را از یک سرمایه‌داری عریان که در آن شهروندان در برابر منطق حسابگرانه سود-زیان اقلیتی بهره‌مند و مسلط بی‌پناهند، به نظامی تبدیل می‌کرد که از حیث تامین ابتداییات زندگی کمابیش قابل تحمل‌تر بود.

اما با سرکوب هرچه بیشتر و مسخ انقلاب ۵۷ و آرمان‌هایش در استبداد اسلامی حاکم، حکومت به مرور خود را از تعهداتی که ناگزیر به بخش‌های اصلی جامعه داشت خلاص می‌کند. خامنه‌ای فرمان داد که اصل ۴۴ قانون اساسی معلق شود و به این ترتیب راه را برای کنترل بخش‌های عمده اقتصادی توسط اقلیتی ثروتمند و قدرتمند و به دور از نظارتی عمومی باز کرد. عزیزکرده دیروز و فرزند ناخلف امروزش احمدی‌نژاد هم با حذف سوبسیدها شر تعهدی عظیم را از سر نظام باز کرد. حال هم در پرده پایانی آخرین حقوقی که برای کارگران باقی مانده بوده زیر پا گذاشته می‌شوند. جمهوری اسلامی در مواجهه با خیزش‌های جامعه در چندین جبهه جنگیده است: فضاهای حیات عمومی مثل دانشگاه و سینما و... را از مخالفان گرفته، رسانه‌ها را محدود کرده، نیروهای سیاسی ناساز را سرکوب کرده و حال هم حقوق ابتدایی جامعه خاموش و رخوت‌زده را از او می‌گیرد: حکومت بر جماعتی پراکنده که می‌توان بیشتر دنبال لقمه‌ای نان دواندش آسانتر نیست؟

فرصت‌طلبی و چرخه معیوب ارتجاع (ستون چپ جریده شماره ۴۵ شفق)

اسلام سیاسی قطعا برای ما ایرانی‌ها پدیده جدیدی نیست اما بسیاری از کشورهای عرب منطقه که در جریان «بهار عربی» و وقایع بعد از آن به نوعی از فاعلیت در حیطه عمومی دست یافته‌اند برای اولین بار با این پدیده برخورد کرده‌اند و طعم واقعی آن را بعد از رسیدن به قدرت چشیده‌اند. با این‌که بسیاری از گروه‌های اسلام‌گرا، چه در ایران پیش از انقلاب و چه در کشورهای عربی پیش از «بهار»، در جریان انقلاب حضور داشته‌اند ولی تحرکات بخش‌های ارتجاعی‌تر اسلام سیاسی چیزی جز فرصت‌طلبی محض نبوده است. طیف مصباح یزدی که همواره نماینده بخش‌های ارتجاعی‌تر اسلام سیاسی در ایران بوده است، در سال‌های پیش از انقلاب مخالف سرسخت سیاست بود اما با باز شدن فضا بعد از انقلاب وارد سیاست رسمی شد و اکنون به یکی از تاثیرگذارترین بخش‌های حاکمیت تبدیل شده است. در کشورهای عربی هم امروزه با گروه‌های مختلف سلفی روبه‌رو هستیم. بزرگترین مصیبت سیاست‌ورزی فرصت‌طلبانه این گروه‌ها سلب اعتماد مردم از سیاست و خالی شدن حیطه عمومی است که خود در چرخه‌ای معیوب باعث قدرت گرفتن بیش از پیش این گروه‌ها و تثبت ارتجاع می‌شود.

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

جریده شفق - شماره ۴۴ (هفته آخر آذر)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

از حقوق تو دفاع می‌کنیم، بشر! (سرمقاله شماره ۴۴ جریده شفق)

در سال ۱۳۵۳، چهار سال قبل از انقلاب و در اوج سرکوب و خفقان ساواک، ایران در صدر کشورهای ناقض حقوق بشر در فهرست سازمان عفو بین‌الملل قرار داشت. اما به جز مبارزانی که تحت این خفقان قرار داشتند، تنها فعالان و سازمان‌های مستقل بین‌المللی به این موضوع اهمیت می‌دادند. قدرت‌های جهانی که از رژیم حاکم بر ایران حمایت می‌کردند، دلیلی نمی‌دیدند که نگران حقوق بشر در ایران باشند و هسته‌ای شدن ایران هم در آن روزها هیچ ایرادی نداشت. اما امروز نقض حقوق بشر مهمترین ابزار دست سلطه جهانی است تا حکومت ایران را در چشم جهانیان بی‌آبرو کنند. نه این‌که امروز در ایران مشکل نقض حقوق بشر وجود ندارد. چرا، امروز نیز سرکوب و شکنجه و خفقان و سانسور، حتی بیشتر از آن دوران گریبان آزادی‌خواهان را گرفته است. مبارزانی چون نسرین ستوده هم تا پای جان برای احقاق آن مقاومت می‌کنند و هزینه می‌دهند. اما قدرت‌های جهانی از این مبارزه‌ها و مقاومت‌ها در راستای اهداف خود استفاده می‌کنند و همین جاست که رابطه بیمار فعال حقوق بشر داخلی و نیروی خارجی خود را نشان می‌دهد. 

امسال در روز جهانی حقوق بشر، اتحادیه اروپا جایزه حقوق بشر ساخاروف را که بیش از بیست سال پیش و همزمان با فروپاشی شوروی بنیان نهاده بود، به نسرین ستوده و جعفر پناهی اهدا کرد. تناقض غریبی است. به بهانه این‌که حقوق بشرمان نقض می‌شود تحریم‌مان می‌کنند، عملا ما را و نه حکومت را، و بعد به این خاطر که با حکومت جنگیده‌ایم به نام همان حقوق بشر به ما جایزه می‌دهند. نسرین ستوده، که خود وکیل پرونده‌های نقض حقوق بشر بوده است، آن‌قدر برایمان ارزش دارد که نگران تصمیم‌هایش باشیم. اگر نمی‌توانست جایزه را به خاطر تحریم‌های اتحادیه اروپا علیه مردم ایران نپذیرد، کاش اقلا از آن جایگاه برای مخالفت با فشاری که قدرت‌های جهانی با آن معیارهای دوگانه‌شان بر مردم می‌آورد استفاده می‌کرد. حتی شیرین عبادی هم که از طرف ستوده برای گرفتن جایز رفته بود، نه فقط حرفی در انتقاد به تحریم‌ها نزد که آن‌ها را مفید دانست و خواست که تحریم‌های هدفمند افزایش یابد. اما کیست که نداند، تحریم هدفمند تنها هدفش در عمل مردم عادی هستند. از بخت بد و در بیشتر موارد این جایزه‌ها و تایید خارجی به نهایت هدف فعالان حقوق بشر تبدیل می‌شود و هدف اصلی که احقاق حقوق از دست رفته است به حاشیه رانده می‌شود. 

در بسیاری از موارد تنها شناسایی و گزارش سرکوب‌ و خفقان و شکنجه به سازمان‌های خارجی همه هدف می‌شود و در این میان کسی نمی‌ماند که با ناقض حقوق بشر رودررو شود و مبارزه کند. چنین منطقی با گزارش و نشان دادن موارد نقض حقوق بشر به جهانیان، بدون سازمان دادن مقاومتی از میان خودمان برای پایان دادن به این روند، ناگزیر به رویایی می‌انجامد که در آن منجی از آسمان ظاهر شود و مانند عراق و افغانستان نجاتش دهد. ذکر ناکامی‌های عراق و افغانستان برای مردمانش روایتی طولانی است، اما به فرض که بر ما چیزی بسیار بهتر از آن موارد برود، اگر با این کمک‌ها و حمایت‌ها حکومت برچیده شود و هر گروهی از این افراد قدرت را به دست گیرد، حکومتی وابسته به کمک خارجی تشکیل خواهد داد. دولت وابسته به نیروهای خارجی صرفا یک اسم نیست، آن نیروی خارجی توقعاتی دارد و از پی آن توقعات است که به راحتی گروه‌های ارتجاعی داخلی که ملغمه‌ای از فاشیسم و ملی‌گرایی و هم‌چنین عناصری از سیستم فاسد فعلی که حاضرند خود را به لباس تازه در آورند سر بر می‌آورند. به همین دلیل است که حتی اگر سرمایه اندکی در مقاومت و مبارزه داریم، باید به هر قیمتی شده روی پای خودمان بایستیم و تایید مقاومت ستوده‌ها را از دیگران نخواهیم. مقاومت مستقل، خود تایید خود است.

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

جریده شفق - شماره ۴۳ (هفته سوم آذر)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

رمز پیروزی اعتصاب غذا چیست؟ (سرمقاله جریده شماره ۴۳ شفق)

نسرین ستوده بالاخره بعد از ۴۸ روز به تنها خواسته خود یعنی رفع ممنوعیت خروج دخترش مهراوه از کشور رسید و به اعتصاب غذای خود پایان داد. بعد از اعتصاب غذای موفق تنی چند از زندانیان بند زنان زندان اوین که ماه گذشته به پایان رسید، این دومین اعتصاب غذای موفق در چند ماه اخیر در زندان‌های ایران بوده است. با وجود این به نظر نمی‌رسد که اعتصاب غذا، به عنوان آخرین و شاید تنهاترین ابزار یک زندانی برای مبارزه با زندانبان، آن‌گونه که باید موفق بوده باشد.
شاید بتوان از سه زاویه به اختصار به تحلیل این مساله پرداخت. در وهله اول نگاهی گذرا به شرایط فرهنگی و اجتماعی ایران ما را با این پرسش روبه‌رو می‌کند که اصولا اعتصاب غذا چقدر می‌تواند در ایران مؤثر باشد. زندانی با امتناع از خوردن غذا سعی می‌کند که از بدن رو به فرسایش خود به عنوان ابزاری برای اعمال فشار بر زندانبان استفاده کند. ولی این فشار تنها در صورتی عینی می‌‌شود که سختی ناشی از غذا نخوردن و مرگی که ممکن است آن را همراهی کند از دید زندانبان و مردم بیرون زندان اتفاقی ناگوار و ناپسند تلقی شود. در جامعه‌ای مانند ایران که از یک طرف جان انسان را به خودی خود خیلی ارزشمند نمی‌داند (نگاهی کنید به آمار سالانه مرگ و میر ناشی از تصادفات رانندگی، حوادث محیط کار، بالاترین میزان اعدام بر حسب جمعیت و غیره) و از طرف دیگر بر ریاضت دنیوی که بخشی از فرهنگ ملی و مذهبی آن است تأکید می‌کند (سالی سی روز روزه که شاید در خیلی از موارد عمل نشود ولی بر ذهنیت ایرانی حک شده است)، شرایط چندان برای عینی شدن خود به خود این فشار مهیا نیست.
با این حال شرایط فرهنگی و اجتماعی به تنهایی نمی‌توانند و نباید تعیین‌کننده باشند. دو عامل دیگر هم در این سال‌ها به بی‌نتیجه ماندن این شکل اعتراض کمک کرده‌اند و چه بسا نقش اصلی را داشته‌اند. اولی عدم پایبندی زندانیان اعتصابی به خواسته‌های مشخص خود بوده است. در سال‌های اخیر موارد بسیاری داشته‌ایم که اعتصاب‌کننده(ها) بدون رسیدن به خواسته(های) خود و در مدتی بسیار کوتاه که حتی برای عمومی شدن خبر اعتصاب هم کافی نبوده است اعتصاب خود را شکسته‌اند. انباشته شدن چنین مواردی به مرور زمان از اعتصاب غذا یک تهدید توخالی خواهد ساخت. شاید عمل مسئولانه در چنین شرایطی این باشد که از ابتدا وارد این قمار نشویم.
پدیده دوم برخورد چهره‌ها و فعالان بیرون زندان است. واکنش مرسوم در سال‌های اخیر خواهش از زندانی برای پایان اعتصاب بوده است و نه فشار به زندانبان برای پذیرفتن خواسته‌های او. کسی فکر نکرده دست به اعتصاب غذا نمی‌زند که چهره‌های بیرون زندان بخواهند خطرات چنین کاری را برای او برشمارند. هدف زندانی از اعتصاب گشودن فضای بیش‌تر در داخل زندان و عقب راندن زندانبان است. هدف زندانبان اما در حاشیه نگاه داشتن اعتصاب و در کل نادیده گرفتن آن است تا شاید با منزوی کردن زندانی اراده او را تضعیف کرده و احتمال پایان زودهنگام اعتصاب و مختومه شدن خواسته‌ها را افزایش دهد. فشار مضاعف و علنی از بیرون زندان قطعا به پخش خبر در سطح جامعه و برانگیختن افکار عمومی کمک خواهد کرد و زندانبان را از حاشیه امنی که در بی‌خبری و رخوت برای خود ساخته بیرون می‌کشد و به واکنش وامی‌دارد.
دو نمونه اخیرا موفق اعتصاب غذا در شرایطی رقم خورده‌اند که یا زندانی‌ها تا پذیرفته شدن خواسته‌های خود به اعتصاب ادامه داده‌اند یا، در مورد نسرین ستوده، این پافشاری بر خواسته‌ها با تحرکاتی از قبیل تجمع فعالان جنبش زنان در برابر ساختمان دادگستری تهران در خارج از زندان همراه شده است. تجمعی که در سال‌های اخیر علی‌رغم افزایش اعتصاب غذا در زندان‌های ایران کاملا بی‌سابقه بوده است. تلاش فعالان زن برای شکستن رخوت حاکم بر نیروهای سیاسی را باید به فال نیک گرفت و امیدوار تکرار چنین حرکت‌هایی در آینده بود.

بچه‌ها در آتش و پول‌ها در جیب آقایان (ستون چپ جریده شماره ۴۳ شفق)

دبستان دخترانه‌ای در پیرانشهر آتش گرفته و وزیر آموزش و پرورش در جواب درخواست استعفای نمایندگان مجلس خندیده. البته که به آن مجلس که دستورش از جای دیگری می‌آید باید هم خندید. مدرسه‌ای در یک شهرستان نه چندان کوچک لوله‌کشی گاز نداشته و بچه‌های مردم با بخاری‌های عهد عتیق گرم می‌شده‌اند و آن وقت همین مجلس و دولت ۴۰ میلیارد تومان برای هوشمندسازی مدارس تصویب کرده‌اند و قرار است برای همه مدارس کشور ویدئو پروژکتور و کامپیوتر و مودم و این‌جور چیزها بخرند. نه که خرید این تجهیزات بد باشد، اما وقتی به ابتدائیاتی مثل لوله‌کشی گاز ارجح دانسته می‌شوند و وقتی هنوز پرشمار کودکانی هستند که با شکم گرسنه به مدرسه می‌روند، باید شک کرد که شاید آقازاده‌ای مجوز وارد کردن این تجهیزات را گرفته. به این اضافه کنید وعده رئیس‌جمهور را که حضور روحانیت در مدارس بیشتر خواهد شد و در این سی و چند ساله کسی ندیده که «روحانیت» مفت برای کسی کاری بکند.

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

جریده شفق - شماره ۴۲ (هفته دوم آذر)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید.

آپارتاید زبان نمی‌فهمد (سرمقاله جریده شماره ۴۲ شفق)

حمله اسرائيل به غزه اين بار هشت روز بيشتر طول نكشيد، صد و خرده‌اى بيشتر كشته نداد. چهار سال پيش تر كه حمله با لشكركشى زمينى همراه بود، ده برابر امسال فلسطينى كشته شد. حضور گزارشگران خارجى در دوران حمله اخير - كه به لطف تغيير رژيم در مصر آسان‌تر از مرز اين كشور به غزه مى‌روند - كار را براى اسرائيل دشوارتر از هميشه كرده بود: جنايت آشكار را، فضاحت را، نمى‌شود، نبايد، كش داد.
با اين همه، به رغم تلفات كمتر، سر و صداى هواداران صلح و دوستداران جان انسان اين بار هيچ كم از بار قبل نداشت. گروهى حتى جايى درست كردند و نام و نشان قربانيان فلسطينى را ثبت كردند. هدف اين كه بگويند اين‌ها که تکه و پاره می‌شوند «عدد» نيستند، آدمند.
در ميان همين فعالان اما كمتر كسى از مويه بر جان «انسان» فراتر رفت كه بپرسد اسرائيل از جان «غزه» چه مى‌خواهد؟ بسیاری محکوم کردند خشونت افسارگسیخته اسرائیل را و برخی «تندرو»ترها حتی دفاع کردند از «حق» مقابله به مثل برای فلسطینیان، اما در میان همین‌ها هم انگشت شمار بودند کسانی که بپرسند اساسا اسرائیل چرا به غزه حمله می‌کند؟ چرا یک و نیم  میلیون نفر را در دیار خودشان زندانی می‌کند؟
قابل درک است که این پرسش‌ها در دوره اضطرار، در میانه تصویر سر و صورت‌های خونین، به کنار گذاشته شود، که آن هم ما معتقدیم نباید بشود، اما اکنون که حمله تمام شده و «آتش بس» برقرار شده قطعا توجیهی برای نپرداختن به این پرسش‌ها نیست. با این حال آن‌چه در واقع رخ می‌دهد، فراموش شدن کل ماجرا پس از خوابیدن صدای بمب‌ها و راکت‌های دست‌ساز است. و این نکته‌ایست که تصمیم‌گیران در تل‌آویو همواره روی آن حساب می‌کنند: فراموشی و بی‌تفاوتی، پرسیدن سوال‌های آسان، زاری بر سر شمار کشته‌شدگان به جای  پرداختن به چرایی فاجعه. فاجعه‌ای که از قضا هشت روزه نیست، سیصد و شصت و پنج روزه است.
بین حمله قبلی به غزه در نخستین روزهای سال ۲۰۰۹ میلادی و حمله اخیر، اسرائیل به طور متوسط هفته‌ای شش بار (با جنگنده یا هواپیمای بی‌سرنشین) جایی از غزه را منهدم کرده است. نه برای ضربه زدن به حماس، نه فقط برای مجازات دسته جمعی ساکنان این باریکه که شش سال پیش به حماس رأی دادند، بلکه - هرچند از سادگی بی‌معنا به نظر برسد - برای آن‌که می‌تواند. برای آن‌که باید بدانند، بفهمند، که می‌تواند. باید بدانند که مالک آن سرزمین کیست. و صاحب هر آن کس و هر آن چیز که در آن است.
این باور نه مال امروز و دیروز که دهه و دهه‌هاست. و شکستن آن نه با مذاکره در کمپ دیوید و اسلو و آناپولیس ممکن می‌شود، نه در مجمع عمومی سازمان ملل و به رأی دیگران. اسرائیل، هم‌چون هر اشغال گر، هر ذات استبدادی دیگر، تا نفهمانندش نمی‌فهمد. تا فلسطینیان به رسمیت نشناسند اشغال را، آن‌طور که تشکیلات خودگردان در کرانه باختری به رسمیت شناخته، چیزی تغییر نمی‌کند. تا ساختار تبعیض و سلطه را نفی نکنند، آن‌طور که در آفریقای جنوبی کردند، کسی یک وجب از خاک را به آن‌ها نمی‌دهد. پس از هر حمله و جنجال خبری ما و امثال ما به زندگی خود برمی‌گردیم و در غزه همه چیز همان است که بود. مثل دیروز این آخرین حمله. مثل همین امروز.

ترک تحصیل اجباری دختران (ستون چپ جریده شماره ۴۲ شفق)

انتخاب و تصمیم به ادامه تحصیل برای دخترانی که در روستاها و شهرستان‌های حاشیه‌ای ایران زندگی می‌کنند هیچ گاه ساده نبوده است. معدودیت و یا فقدان مدارس و معلمان محلی در مناطق روستایی، فقر و افزایش روزمره هزینه حمل و نقل و تعصبات فرهنگی، همه و همه از جمله موانعی است که ادامه تحصیل را برای آن‌ها دشوار می‌کرده است. اکنون اما با به اجرا درآمدن طرح تفکیک جنسیتی در مدارس و با به حد نصاب نرسیدن دانش‌آموزان دختر در برخی روستاها، حتی برای شمار اندکی که توان چیرگی بر حصارهای ذهنی و زیرساختی فعلی را داشتند، ترک تحصیل تنها انتخابی خواهد بود که آینده آن‌ها را رقم می‌زند. و چندان سخت نیست تصور آینده‌ای که در انتظار دخترانیست که امید آن را داشتند تا با ادامه تحصیل خود را از چارچوب‌های محدود و صلب اطرافشان برهانند. و اکنون مدارسی که تشکیل نخواهد شد، معلمان، پزشکان، وکلا و پرستارانی که نخواهند بود، و دخترانی که به ناچار بیش از پیش در انزوا و وابستگی‌های اقتصادی و اجتماعی مردسالار فرو خواهند رفت. و چرخه‌ای که می‌چرخد تا نظام سلطه و انفعال را هرچه عمیق‌تر نهادینه کند. و اما سؤال اینجاست: آیا جمهوری اسلامی، با به اجرا گذاشتن طرح تفکیک جنسیتی از چنین عواقبی ناآگاه است؟