شفق سرخی خورشید مرده است، بر آسمان. رد و یاد نوری که بود. فردای روشنی که هست.
‏نمایش پست‌ها با برچسب ملی گرایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ملی گرایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

سلاخی قانون کار: حذف آخرین نمادهای مردمی رژیم (سرمقاله جریده شماره ۴۵ شفق)

دولت احمدی‌نژاد در آخرین ماه‌های عمر خود لایحه تغییر قانون کار را به مجلس فرستاده و همچنین در پی تغییر قانون تامین اجتماعی برآمده است. در قانون کار جدید اختیار اخراج به دلایل انضباطی و اخراج دسته‌جمعی به کارفرما داده شده و نقش دولت هم در شورای عالی کار پررنگتر شده است. در تغییر قانون تامین اجتماعی هم بنا است که سن بازنشستگی ۵ سال بالاتر برود، نیروی کار سهم بیشتری از حق بیمه را بپردازد، خدمات درمانی رایگان کم شوند و از وظایف دولت هم در این زمینه کاسته شود.

وزارت کار احمدی‌نژاد و تامین اجتماعی سعید مرتضوی، قصاب مطبوعات و جلاد کهریزک که مزد خدماتش را با ریاست این سازمان ثروتمند گرفته، آش را آنقدر شور کرده‌اند که حتی صدای تشکل‌های مثلا کارگری حکومت ساخته هم در آمده و می‌گویند این تغییرات را نباید انجام دهید و دست کم یک صلاح و مشورتی با ما بکنید. این دو تغییر عمده قوانین مربوط به نیروی کار، اولین نمونه از اقداماتی نیستند که دولت احمدی‌نژاد علیه کارگران و مزدبگیران اجرا کرده است. چند ماه پیش تصویب قانون استاد-شاگردی این اجازه را به کارگاه‌ها داد که کارگران را بدون این که هیچ قانونی شامل حالشان بشود به استخدام خود در بیاورند. قبلتر هم که رواج قراردادهای موقت بخش عمده‌ای از حقوق کارگران را معلق کرده بود.

اما به جز قوانین مشخصا مرتبط با شرایط کار و استخدام، دولت احمدی‌نژاد مجری دو سیاست عمده جمهوری اسلامی بود: حذف سوبسیدها و خصوصی‌سازی. جمهوری اسلامی حکومتی برآمده از انقلابی مردمی بود و برخی امور را به ناچار با ظاهری مردم‌دارانه اداره می‌کرد. پرداخت سوبسید به انرژی و گندم و آب و امثالهم، که روزگاری با کمک‌های کوپنی هم همراه بود، تامین حداقلی از نیازهای زندگی را برای قشرهای پایین‌تر جامعه آسان می‌کرد. صنایع عمده ملی بود؛ یعنی مثلا بنا بود منافع و چگونگی کنترل آن در اختیار ملت باشد. البته که در حکومتی استبدادی امور اجرایی مربوط به این جهت‌گیری‌های کلی با فساد و سواستفاده همراه بود، اما به هر حال نظام اقتصادی را از یک سرمایه‌داری عریان که در آن شهروندان در برابر منطق حسابگرانه سود-زیان اقلیتی بهره‌مند و مسلط بی‌پناهند، به نظامی تبدیل می‌کرد که از حیث تامین ابتداییات زندگی کمابیش قابل تحمل‌تر بود.

اما با سرکوب هرچه بیشتر و مسخ انقلاب ۵۷ و آرمان‌هایش در استبداد اسلامی حاکم، حکومت به مرور خود را از تعهداتی که ناگزیر به بخش‌های اصلی جامعه داشت خلاص می‌کند. خامنه‌ای فرمان داد که اصل ۴۴ قانون اساسی معلق شود و به این ترتیب راه را برای کنترل بخش‌های عمده اقتصادی توسط اقلیتی ثروتمند و قدرتمند و به دور از نظارتی عمومی باز کرد. عزیزکرده دیروز و فرزند ناخلف امروزش احمدی‌نژاد هم با حذف سوبسیدها شر تعهدی عظیم را از سر نظام باز کرد. حال هم در پرده پایانی آخرین حقوقی که برای کارگران باقی مانده بوده زیر پا گذاشته می‌شوند. جمهوری اسلامی در مواجهه با خیزش‌های جامعه در چندین جبهه جنگیده است: فضاهای حیات عمومی مثل دانشگاه و سینما و... را از مخالفان گرفته، رسانه‌ها را محدود کرده، نیروهای سیاسی ناساز را سرکوب کرده و حال هم حقوق ابتدایی جامعه خاموش و رخوت‌زده را از او می‌گیرد: حکومت بر جماعتی پراکنده که می‌توان بیشتر دنبال لقمه‌ای نان دواندش آسانتر نیست؟

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

افغان = مقصر! (سرمقاله جریده شماره ۲۲ شفق)


نقش ما در ترفند جدید حکومت

آنچه در روزهای اخیر در یزد و فارس بر افغان‌های مقیم ایران رفته، پرصداترین زنگ خطر است برای آن‌چه نه فقط افغان‌ها که جامعه ایران را تهدید می‌کند. این خطر که سیاست‌های مهاجرستیزانه حاکمیت فعلی که برای محکم‌تر کردن جایگاه و مشروعیت خود از تیشه زدن به هیچ ریشه‌ای ابا ندارد از یک سو، و احساسات ضدخارجی بخش نه چندان کوچکی از مردم ایران از سوی دیگر همدیگر را تشدید کرده و در آینده نزدیک به فاجعه‌هایی بزرگ‌تر از خانه‌سوزی در یزد بیانجامد. احساسات ضدخارجی که نه متوجه هر خارجی، از جمله اروپایی‌های موبور و چشم‌آبی، که بیشتر متوجه همسایگانمان از هر قوم و نژادی است. همان‌طور که در سرمقاله شماره ۱۵ شفق با عنوان «نقاب ملی‌گرایی بر چهره استبداد» نوشتیم حاکمیت هر جا که بتواند از حربه ملی‌گرایی برای سرپوش گذاشتن بر بحران مشروعیت و کارآمدی‌اش بهره می‌گیرد و این بار هم دوباره به سراغ همین وسیله رفته است. 

محمدرضا رحیمی، از اعجوبه‌های دروغ و دورویی که حتی بین مسئولان بدنام جمهوری اسلامی هم در ترازی دیگر است، گفته مشکل بیکاری ما بخاطر ۳ میلیون مهاجری است که در کشور داریم و لابد با بیرون ریختنشان همه بی‌کفایتی‌های دولت جبران می‌شود. انگار کارفرمای ایرانی می‌تواند همان بلایی را  بر سر کارگر افغانی که قانون حتی وجودش را هم به رسمیت نمی‌شناسد می‌آورد، بر سر کارگر ایرانی هم بیاورد. انگار این خود دولت (با واسطه پیمانکاران نیمه‌دولتی) و سرمایه‌داران نیستند که بیشترین سود را از این کارگرهای غیرقانونی و بی‌پشتیبان می‌برند. هر یک نفر ما باید مسئولیتمان را در قبال به وجود آمدن این وضعیت و جلوگیری از وخیم‌تر شدنش بپذیریم. نگاه از بالا به پایین به افغان‌ها و در بهترین حالت لطفی از سر ترحم، ادامه منطقی‌اش به این‌جا می‌کشد که فلان مسئول در استان فارس از مردم بخواهد اگر مهاجر غیرقانونی در خیابان دیدند (و این در قاموس آن منطقه یعنی افغان یا عراقی) از او کارت اقامت بخواهند و اگر نداشت به پلیس تحویلش دهند.

اگر همه ما در همه این سال‌ها دست پسر سرایدار افغانمان را گرفته بودیم (و مگر این جماعت در ایران به شغلی بهتر از این هم می‌رسند؟) و بر سر مدیر مدرسه محله‌مان فریاد زده بودیم که این بچه چرا نباید حق درس خواندن داشته باشد، اگر ما در هر جایی که هستیم به تبعیض‌های روزانه و غیرانسانی که در حق افغان‌ها می‌شود دست کم اعتراض کرده بودیم، این فایده را داشت که مردمی که همیشه «افغانی» را به عنوان فحش استفاده کرده‌اند می‌دیدند که هستند ایرانی‌هایی که افغانی‌ها را برابر با ما می‌دانند و این مسئله در ذهنشان شکل می‌گرفت. حاکمیت هم حس نمی‌کرد که در این راه هر چه بکند همراهی همه مردم را دارد و بدتر آن‌که هر چه تندتر برود بیشتر هورا می‌شنود. به جای تغییر عکس در فیس‌بوک، در خیابان با افغان‌ها رفتاری برابر داشته باشیم.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

جریده شفق - شماره ۱۵ (هفته چهارم اردیبهشت)

جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف، برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. نسخه پی‌دی‌اف این شماره را از اینجا بردارید. 
این شماره‌ شفق در یک صفحه منتشر شده‌ است و نگاهی دارد به موضوع خلیج فارس و «جزایر سه‌گانه».

نقاب ملی گرایی بر چهره خیبث استبداد (سرمقاله شماره ۱۵ جریده شفق)

 خیمه شب بازی جدید نظام

جمهوری اسلامی که از ابتدای تاسیسش با آیین‌‏های ایرانی سر جنگ داشت و ‏می‌‏خواست چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر و حتی اگر زورش برسد، شب یلدا و نوروز را کم‌رنگ کند، حالا مدتی است برای خلیج فارس و «جزایر سه‌گانه» یقه پاره می‌کند. کار از رئیس دولت کودتا و اطرافیان هوادار «مکتب ایرانی»اش گذشته و حتی رئیس دفتر رهبر نظام هم برای خلیج فارس شعر می‌گوید. فعالیت گسترده مزدبگیران دولت و بسیج در اینترنت (سربازان کذایی جنگ نرم) برای برانگیختن احساسات میهن‌پرستانه هم که مشخصا رگه‌های ضد عرب دارد، نشان می‌دهد همه این‌ها اتفاقی نیست. احتمالا حکومت برای امتیاز دادن در زمین هسته‌ای، که گویا بعد از تحریم‌ها محتوم شده، نیاز به «حق مسلم» دیگری دارد و باز سراغ چیزی رفته که بتواند نه تنها بخشی از بی‌تفاوت‌ها که عده‌ای از مخالفان سیاسی‌اش را هم همراه کند.
مخاطب ما قطعا حکومت ایران نیست، که «مردم‌فریبی» در ذاتش است. مخاطب ما آن‌هایی هستند که بازی می‌خورند و وارد زمین اشتباه می‌شوند. آن‏ها که فراموش می‌‏کنند مساله ما، دوگانه اصلی سیاست در ایران، «استبداد–حاکمیت مردم» است، نه «ایرانی–عرب» یا «مذهبی–غیرمذهبی». ما طرفدار جدا شدن جزیره‌ای از ایران یا عربی نامیده شدن خلیج فارس نیستیم، بلکه آن را بحثی فرعی می‌دانیم. ما می‏‌گوییم ایران فقط خاک ایران نیست. خاطره‌ جمعی و رنج مشترک مردمانی است که اگر نه قرن‌‏ها، دست کم از مشروطه به بعد با استبداد جنگیده‌‏اند. دلاوری بختیاری‌هاست و دلیری آن‏‌ها که در تبریز استبداد محمدعلی شاهی را بی‌‏آبرو کردند. مقاومت تنگستانی‌هاست در برابر استعمار بریتانیا.
 اگر ایران را دوست داریم باید مدام این‌‏ها را به خود یادآوری کنیم. باید بی‌‏رحمانه نقد کنیم آن «ایران‌‏پرستی»ای را که با تحقیر عرب و ترک و افغان همراه است. باید به حاکمان وطن‌‏فروشی که لاف وطن می‌‏زنند نشان دهیم آن وطن که دوست داریم کدام است و چیست. سفر به ابوموسی هیچ نیست جز پرده دیگری از نمایش کثیف کسانی که ایران را به این روز نشانده‏‌اند. کف زدن برای این نمایش میهن‌دوستی نیست. خیانت است. سال‌هاست که ایران را بیش از هر چیز دشمنان داخلی‌اش تهدید می‌کنند، نه دشمنان خارجی؛ چه از نوع موهومش: همسایگان عرب، و چه از نوع ظاهرا معقولش: حمله نظامی غرب. در چنین زمانه‏ای بهترین، شاید یگانه راه نشان دادن ایران‌دوستی و میهن‌پرستی، مبارزه با استبداد و مستبد است. گرگ، گرگ است، خواه به نماز ایستاده در مسجد، خواه مشعل به دست در تخت جمشید. خانه، هم این است و هم آن. گرگ را از خانه بیرون باید کرد.