شفق سرخی خورشید مرده است، بر آسمان. رد و یاد نوری که بود. فردای روشنی که هست.

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

باید کوشید؛ امید کافی نیست (سرمقاله جریده شماره ۱۸ شفق)



جنبش سبز زمانی از هر آنچه بعد از انقلاب ۵۷ در ایران اتفاق افتاده بود متمایز شد که مردم در اعتراض به دزدیده شدن رای‌هایشان به خیابان آمدند و منتظر سیاستمداران ننشستند. زمانی که نامزدشان، میرحسین موسوی، برخلاف سیاست‌ورزان پیش از خود «ایستاد» و تسلیم «صحنه‌آرایی خطرناک» نشد.
مبارزه بی‌سابقه و گسترده مردم چندی با کمک شبکه‌های ستادی دوران انتخابات ادامه یافت. اما روشن بود که برای حفظ جنبش در برابر سرکوب فکری باید کرد. تشکیلات و رسانه فراگیر از همان ابتدا مطرح بود اما تا مدت‌ها عملی نشد و وقتی هم به صورت نیم‌بند محقق شد شکست خورد. اما چرا؟
به باور ما جنبش سبز از آن جهت با همه حرکت‌های اعتراضی ۳۰ سال گذشته متفاوت بود که «همه مردم» در آن حضوری مستقیم داشتند. هر کس دوشنبه ۲۵ خرداد در تهران بوده با چشم خود دیده که مردم هما‌ن‌قدر از نیمه شمالی شهر به سمت خیابان انقلاب می‌آمدند که از خیابان‌های جنوب به شمال منتهی به آزادی. رسانه و تشکیلاتی که می‌خواست این گستردگی، این روح مبارزه، و این اراده همگانی برای تغییر را نمایندگی کند، باید این تنوع و اراده را به رسمیت می‌شناخت.
گرچه گفتمان خود موسوی در جهت تشویق مردم به مقاومت و مبارزه بود، اما به دلایل مختلف از جمله سرکوب و صد البته کم‌کاری فعالان سیاسی، این امر محقق نشد. فعالان سیاسی‌ای که بعد از ۲۲ خرداد دیگر محدود به سیاست‌ورزان همیشگی بیست سال گذشته نبودند و نه تنها نسل، که گروهی بالکل جدید وارد این عرصه شده بودند.
در سومین سالگرد کودتای ۸۸ و آغاز مقاومت مردمی در برابر آن، باید پذیرفت که این مقاومت دیگر نمود عینی چندانی، جز از درون زندان‌ها و به واسطه ایستادگی زندانیان، ندارد. گرچه تغییری که در ذهن بخش عظیمی از مردم نسبت به مفاهیمی مثل مبارزه، ظلم، مقاومت و نظام جمهوری اسلامی به وجود آمده از بین رفتنی نیست و نیروی بالقوه قدرتمندی برای بنیادی‌ترین تغییرها در ایران است.
به باور ما مردمی که ۲۳ خرداد ۸۸ در خانه و به امید کسی ننشستند الان هم نباید منتظر کسی باشند. همان‌هایی که در تابستان و پاییز ۸۸ شبکه‌هایی موازی با شبکه‌های ستادی ایجاد کرده بودند باید باز آن شبکه‌ها را ترمیم کنند و با فعالیت‌های مختلف و فرار از سرکوب زنده نگهشان دارند تا در روزی که دور نیست و دوباره تًرکی در این دیوار می‌افتد، آن نیروی بالقوه دوباره فعال شود. به قول موسوی: «امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم.»

اشغال کشور به دست سپاه (ستون چپ جریده شماره ۱۸ شفق)

قتل عام بیش از یک صد نفر از شهروندان سوری در شهر حوله بحران در سوریه را وارد مرحله تازه‌ای کرده است. در این میان سران سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی، مانند سرلشگر فیروزآبادی مدعی هستند که حمایت نظام از رژیم بشار اسد از نوع «فکری و معنوی» است و اسماعیل قاآنی، جانشین فرمانده نیروی قدس سپاه، که همان شاخه برون مرزی این بنگاه مافیایی است، خبر از حضور فیزیکی این نیرو در سوریه می‌دهد. البته اذعان قاآنی به دخالت نیروهای نظامی جمهوری اسلامی در سوریه به سرعت از خروجی خبرگذاری‌های داخلی حذف شد تا مبادا آنچه سال‌هاست بر همگان روشن است با چنین گفته‌هایی مهر تأیید بخورد. از آن طرف یکی از هادیان سیاسی سپاه، شخصی به نام «سردار سراج»، در جلسه‌ای محرمانه که نوار صوتی آن به بیرون درز کرده است تلویحا ادعا می‌کند که منوچهر متکی، وزیر خارجه وقت، به نمایندگی از سپاه به سفری رفت که منجر به عزلش در سنگلال شد. سیطره سپاه بر جریان تصمیم‌گیری و اجرایی کشور در داخل و خارج روز به روز فراگیرتر می‌شود. کار تا جایی پیش رفته است که سپاه برای حفظ موقعیت اقتصادی خود مخالف سازش بر سر بحران هسته‌ای و برچیده شدن تدریجی تحریم‌هاست. در این زمینه بیشتر خواهیم نوشت.

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

جریده شفق - شماره ۱۷ (هفته دوم خرداد)



جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.


نسخه پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. نسخه پی‌دی‌اف هر دو روی این شماره جریده شفق را از این‌جا بردارید.

حجاب اجباری؛ اهرم اعمال قدرت نظام (سرمقاله جریده شماره ۱۷ شفق)

«در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه‌های اسلامی نباید زن‌های لخت بیایند. زن‌ها بروند اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند.»
آیت‌الله خمینی
۱۶ اسفند ۱۳۵۷

تنها یک ماه از انقلاب مردم ایران گذشته بود، انقلابی که زنان باحجاب و بی‌حجاب در کنار هم برای بر هم زدن نظام حاکم مبارزه کرده بودند. بعد از اعلام موضع سردمداران حکومت و در آستانه روز جهانی زن، تظاهراتی بر پا شد بر علیه ظلم نوین، ظلمی که شروع به قربانی گرفتن کرده بود. نظامی که زورش را، قدرتِ مردسالارش را با توسری بر سر زنان ایرانی هویدا می‌کرد، اولین سرکوب‌هایش را با فرستادن گروه‌های فشار برای کتک زدن «زن‌های لخت» به نمایش گذاشت.
اما خاموش بودند بسیاری که به زور لچک به سر مردمانی کردن را، آنقدر جدی نمی‌پنداشتند که بر علیه‌اش به پا خیزند. و چه آسان حکومت قدرت نمایی کرد. چه آسان ترس را برای هر بی‌حجابی عادی کرد. سال‌های دلهره از بدحجابی، از  بی‌حجابی، از «زن‌های لخت». سال‌ها گذشت، دهه‌ها گذشت. حکومت اما لحظه‌ای از اعمال این جلوه آشکار قدرتش عقب ننشست و سالی نبود که بسیاری از دختران و زنان را مورد بی‌حرمتی و اذیت قرار ندهد که چرا تار مویی بیرون دارند؛ اشعه‌ای بر دل زاهدان فاسد.
حکومت می‌دانست و می‌داند که روزی که زورش به «توسری» برای روسری نرسد، روز پایانش است، روز پایان قدرت‌نمایی آشکار و عمومی. روز پایان تنها ابزار نظام برای اعمال قدرت روزمره در بطن جامعه و مهمترین نماد نظام ولایی، نمادی که وجه‌ای متفاوت از بسیاری دیگر حکومت‌های مستبد برایش می‌تراشد. اما این همه قدرت‌نمایی به آسانی میسر نبود، حزب‌الهی می‌خواست، بسیجی می‌خواست، پلیس می‌خواست و گشت ارشاد. چرا که زنان و دختران به راحتی زیر بار این زورگویی پدرسالارانه نرفتند. به هزار سیما فریاد کشیدند که حق پوشش، از ابتدایی‌ترین و اساسی‌ترین آزادی‌هایشان است.
اما کمتر کسی از مبارزین علیه وضع موجود، این جنگ آشکار بین حکومت و مردم را به جنگ خودشان با استبداد افزوده اند. همانطور به آن بی‌اعتنایند که سی سال پیش بودند. باید از این ظلم آشکاری که بر زنان و دختران ایرانی می‌رود  همان قدر برآشفت که از حقوق نابرابرشان با مردان. نباید میان مبارزه برای آزادی بیان و اندیشه و آزادی پوشش فرقی گذاشت، هر دو در هم کوبیدن قدرت مستبدی را هدف قرار می‌دهند که زورش را بر هر فردی مستولی می‌کند. باید با این قدرت سرکوبگر در هر جایی که خود می‌نماید با تمام وجود جنگید، حجاب اجباری یکی از این میادین نبرد است.

اروپای نامتحد (ستون سمت چپ جریده شماره ۱۷ شفق)

اروپا هنوز نتوانسته است از بحران اقتصادیش نجات پیدا کند. یونان تحت فشار است تا در یورو باقی بماند و سیاست‌های ریاضت اقتصادی را ادامه دهد. در حالی که اراده‌ای جدی میان مردم یونان وجود دارد تا بار یورو را از دوش خود بردارند. نیمی از جوانان اسپانیایی بی‌کارند. نرخ بی‌کاری در کل اتحادیه اروپا بیشتر از ۱۰ درصد است و این نگرانی وجود دارد که یورو به بحران دوباره اقتصادی در جهان دامن بزند. استبداد داخلی نباید ما را از مناسبات ناعادلانه‌ای که بر جهان حاکم است غافل کند. نظمی نابرابر که در آن کشورهای قدرتمند شرایط مبادله و همکاری را به کشورهای ضعیف‌تر تحمیل می‌کنند. نظامی که در آن حق بیمه و بودجه بهداشت و آموزش حذف می‌شود تا بانک‌های ورشکسته، عوامل بحران اقتصادی، نجات پیدا کنند و پروارتر شوند. شکل متفاوت و بزک شده سرکوب و کنترل نمی‌بایست ما را از دیدنش بازدارد.

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

جریده شفق - شماره ۱۶ (هفته اول خرداد)

جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.

فایل پی‌دی‌اف، برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. نسخه پی‌دی‌اف این شماره را از اینجا بردارید. 

پانزدهمین سالگرد دوم خرداد، حماسه مردم‌اند نه صندوق‌های رای (سرمقاله شماره ۱۶ جریده شفق)

چنین روزهایی، پانزده سال پیش، در آستانه «فتح الفتوح» بودیم، بی آنکه بدانیم. برخاسته بودیم، به غریزه، با رویای آزادی، از کینه قدرتی که به هیچ‏مان گرفته بود. تغییر می‏‌خواستیم، چیزی دیگر. و آن چیز دیگر خاتمی بود. نبود. شد. ما ساختیمش. ویرانه شد آن گاه که گمان کردیم سرپاست و دست کشیدیم. پس به گوش ایستادیم که شاید صدایی است. نبود. پژواک بود. محو شد، نیست شد آن‏گاه که فریاد نزدیم. پانزده سال پیش چنین روزهایی ما بودیم. و تغییر بود تا بودیم. تا سندش را به نام دیگری نزده بودیم. چون زدیم، او شد تغییر. آن‌ها شدند اصلاحات. پس ما به دهان و چشم باز نشستیم که بگویند «مردم» کیست، «مردم سالاری» چیست. و گفتند. ما شنیدیم. تکرار کردیم. و نوشتند. ما خواندیم. تکرار کردیم. و تکرار کردیم. تا یاد گرفتیم: مردم مرد، زنده باد اصلاحات. زنده باد ایدئولوژی. و ما مومنان فروتن ایدئولوژی گردن نهادیم که راه همین است و دیگر نیست. باور کردیم که سیاست دولت است و مجلس، سیاست ورزی تا کردن برگه‏‌های رأی، و مردم ‏سالاری انتخابات. باور کردیم «صندوق رأی تجلی اراده مردم است». که نیست. «صندوق» صندوق است. و «اراده مردم» بس فراتر از برگه‌‏های بی‌‏جان ته آن. اراده مردم حتی اراده همه انسان‌‏های زنده هم نیست، اراده آن‌هاست که حاضرند. آن‌ها که ایستاده‏‌اند. پانزده سال پیش در چنین روزهایی ما برخاستیم. ایستادیم. پس سرمست فتح الفتوحمان نشستیم. خوابیدیم. و خواب دیدیم که کسی آمده، کسی دیگر، کسی بهتر،
«کسی که صورتش از صورت امام زمان هم روشن‏تر است
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی‌‏ترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاق‌‏های منزل ما مال اوست نمی‌‏ترسد
و اسمش آنچنان‏که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌‏کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می‌‏تواند
تمام حرف‏‌های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم‏‌های بسته بخواند
و می‌‏تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد.»
ما خواب دیدیم. خواب ماندیم. و چشم که باز کردیم کابوس بود. باز فریاد زدیم. و برخاستیم، به غریزه، با رویای آزادی، از کینه قدرتی که به هیچمان گرفته بود. باز مردم شدیم. بیدار. و این کابوس خواهد گذشت. اگر باز به خواب نرویم.