شفق سرخی خورشید مرده است، بر آسمان. رد و یاد نوری که بود. فردای روشنی که هست.

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

نه به دخالت خارجی (ستون چپ شماره ۳۱ جریده شفق)


کانادا سفارت خود را در ایران تعطیل کرد. خبری که به مردم رسید همین چند خط بود که ایران را تهدیدی برای امنیت و صلح جهانی دانسته بود. اما تلاش ایرانی‌هایی که راه را برای این اقدام  کانادا هموار کرده‌اند، جنبه مهمی از این خبر است که مغفول مانده. آن ها که از منزوی‌تر کردن ایران در صحنه جهانی استقبال می‌کنند، هر وسیله‌ای را برای تحت فشار گذاشتن حکومت ایران مجاز می‌دانند و بعد از فشارهای اقتصادی حالا به دنبال فشار سیاسی بر روی حکومت ایران هستند. غافل از اینکه چنین حرکت‌هایی برای حکومت ایران و منافعش چندان هم بی فایده نیست. این حکومت از منزوی‌ شدن استقبال می‌کند تا به این بهانه فشار روزافزون‌اش بر مردم را صد چندان کند. که اگر هدف فشار بر عوامل رژیم بود، محمدرضا خاوری با سرمایه اختلاسی خود راست‌راست در کانادا نمی‌گشت. این هوراکشان به تحریم‌های اقتصادی و حالا سیاسی نیروهای خارجی دل بسته‌اند و در این میان کسی به این فکر نمی‌کند که ایران آزاد و دموکراتیک با دخالت خارجی به دست نخواهد آمد. راه خروج از بن‌بست سیاسی ایران تنها و تنها اراده مستقل مردم ایران است.

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

جریده شماره ۳۰ شفق ( هفته سوم شهریور)




جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.
 
فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید. 

تحریف همگانی واقعیت‌های دهه ۶۰ ( سرمقاله جریده شماره ۳۰ شفق)

به مناسبت سالگرد کشتار زندانیان در تابستان  ۶۷

بیست و چهار سال از اعدام چند هزار زندانی در ظرف چند هفته در زندان‌های سراسر ایران در تابستان سیاه ۱۳۶۷ می‌گذرد. جمهوری اسلامی در تمام این سال‌ها یا در مورد این کشتار سکوت کرده یا سعی کرده آن را نتیجه طبیعی خشونت‌های مخالفانش بداند. خشونتی که در روایت جمهوری اسلامی با تحریک‌های بنی‌صدر علیه حزب‌الله شروع شده،‌ با به خیابان آمدن مجاهدین در ۳۰ خرداد ۶۰ وارد فاز مسلحانه شده، بعد از آن در شکل ترور حزب‌اللهی‌ها حتی مردم عادی طرفدار رژیم ادامه یافته، و با پیوستن سازمان مجاهدین خلق به ارتش صدام و سرانجام عملیات فروغ جاویدان به نقطه غیرقابل‌تحملی رسیده که از دم تیغ گذراندن زندانیان را موجه و حتی ناگزیر می‌کرده است. با این‌که جای‌جای این روایت مخدوش است و در همه مراحل نقش پررنگ و عموما محرک نظام تمامیت‌خواه جمهوری اسلامی دهه ۶۰ را نادیده می‌گیرد، اما از آن‌جا که در ذهن بسیاری از مخاطبان، آن‌که مشت اول را زده نهایتا مقصر قلمداد می‌شود، خطرناک‌ترین بخش این تحریف به جایی برمی‌گردد که آغازکننده چرخه خشونت بعد از انقلاب بهمن ۵۷ را انقلابیون سابقی معرفی می‌کند که به رهبری خمینی و جمهوری اسلامی تن نداده و روی نظام انقلابی اسلحه کشیده‌اند.

اما واقعیت را هر طور بخواهیم تفسیر کنیم، این اطرافیان خمینی بودند که بلافاصله بعد از انقلاب، فرایند سرکوب و حذف هر کس مخالفشان بود را آغاز کردند. چریک‌های فدایی که اسلحه را رسما زمین گذاشته بودند و درخواست دیدار با خمینی داشتند (درخواستی که پذیرفته نشد)، حزب توده که تا سال‌ها علنا از جمهوری اسلامی دفاع می‌کرد، و مجاهدین هم در دو سه سال اول در حال فعالیت سیاسی و تشکیلاتی بودند. وقتی این گروه که نقش خود را در پیروزی انقلاب پررنگ می‌دانست به وضوح دید که با حمله چماق‌دارها و تیغ حذف از انتخابات، عملا به حاشیه رانده شده است،  نهایتا تنها راه جلوگیری از حذف شدن کاملش را آمدن به خیابان دید. قصد ما در این نوشته نه دفاع از گروهی خاص بلکه نشان دادن این نکته است که گروهی که بعد از دو سه سال از انقلاب عملا تمام قدرت را در جمهوری اسلامی در اختیار گرفت، از همان اولین ماه‌ها، بستن روزنامه‌های انقلابیون سابق و رد کردن صلاحیت نامزدهای انتخاباتی را شروع کرد، تا جایی که روشنفکران در همان ماه‌ها از بازگشتن استبداد خبر دادند و گروه‌های سیاسی به تقلب‌های گسترده در انتخابات دوره اول مجلس اعتراض کردند. خشونتی که در تابستان ۶۷ به حد دیوانه‌وار خود رسید در همه سال‌های دهه ۶۰، زمانی کمتر و زمانی بیشتر، در حال اعمال بود.

و متاسفانه در این تحریف واقعیت، حتی مخالفان کنونی حاکمیت جمهوری اسلامی که پیش از این و مشخصا در دهه ۶۰ در قدرت بوده‌اند کم و بیش همراهند. حتی آن‌ها هم که کشتارهای جمهوری اسلامی را محکوم می‌کنند در نهایت مخالفان و مشخصا سازمان مجاهدین خلق را مقصر اصلی در آغاز خشونت‌ها می‌دانند و باید پذیرفت که به همه این دلایل بسیاری از مردمی که دوباره خود را پیدا کرده و آن سال‌ها را تجربه نکرده‌اند و دانش تاریخی کافی هم ندارند این روایت را مسلم می‌دانند. این‌جاست که روایت چند باره و چند باره هر آنچه که از اولین روزهای بعد از انقلاب اتفاق افتاده، در چارچوب این تحلیل کلی، موثرترین سلاح برای جلوگیری از این تحریف تاریخی است. تحریفی که اگر اتفاق بیفتد می‌تواند موجب تکرار آن فجایع در آینده‌ای مشابه شود.

عدالت فدای مصلحت ( ستون چپ جریده شماره ۳۰ شفق)

مضحکه‌ای که قوه قضاییه جمهوری اسلامی باشد، روز به روز بیشتر و بیشتر به یک تراژدی تمام‌عیار تبدیل می‌شود. چندیست که خبر شکایت از محمدجواد لاریجانی، دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه به دادگاهی در ورامین بابت زمین‌خواری به بیرون درز کرده است. وی متهم است که حدود ۳۴۰ هکتار از اراضی ملی این منطقه را به صورت غیرقانونی به تصرف خود درآورده است. از سوی دیگر بنا به گفته رئیس سازمان بازرسی کشور، رسیدگی به پرونده «فساد» محمدرضا رحیمی، معاون اول احمدی‌نژاد به دستور «مقام ولایت» و رعایت مصالحی متوقف شده است. مقامات رده بالای نظام که در سال‌های گذشته چنین پرونده‌هایی داشته‌اند کم نبوده‌اند. اما پرونده همگی، از مرتضی رفیق‌دوست گرفته تا قاضی مرتضوی و متهمان اصلی پرونده اختلاس ۳۰۰۰ میلیاردی از بانک صادرات، یا کلا به بایگانی تاریخ فرستاده شده یا به احکام صوری و انتصاب محکوم به بخش تدارکات زندان و تبرئه انجامیده؛ مگر به وقت تصفیه حساب سیاسی. نتیجه این پرونده‌ها هم چیزی جز این نخواهد بود. در جمهوری اسلامی، وظیفه قوه قضاییه برقراری عدالت نیست؛ غلامی و اطاعت امر از «مقام ولایت» است و سرکوب صدای مخالف.

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

جریده شماره ۲۹ شفق ( هفته دوم شهریور)


جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.
 
فایل پی‌دی‌اف برای پرینت گرفتن مناسب‌تر است. آن را از اینجا بردارید. 

یاد نمی‌گیریم (سرمقاله جریده شماره ۲۹ شفق)

 فرصت‌هایی که سوزاندیم

فرصت‌ها می‌آیند. فرصت‌ها می‌روند. فرصت‌ها می‌سوزند. ده روز گذشته از آن موقعیت‌ها بود که حتی خوابش را هم نمی‌دیدیم. ابتدا سکته موسوی. سپس اجلاس سران غیرمتعهدها. خبر سکته موسوی خواب را از سر خیلی‌ها پراند. اما آن‌ها که آن بالاها نشسته‌اند و تئوری می‌بافند، خمیازه‌ای کشیدند و گذشتند. انگار نه انگار که موسوی زمانی «مهندس» بود. آقابزرگی می‌کنند و مصلحت می‌اندیشند و با رندی «دنیا دو روز است»، به فکر مطرح کردن «مطالبات» خود در انتخابات آینده هستند. از «حقوق قانونی ملت» حرف می‌زنند اما جیکشان در نمی‌آید وقتی مزدوران رژیم خیابان‌ها را قرق می‌کنند که مبادا کسی، در گوشه‌ای، ناله‌ای کند و خاطر آن «سران» بیازارد. حقیقت اما چیزی جز این نیست. مدت‌هاست که یک ناله ناچیز هم از کسی در خیابان‌ها برنیامده. بزرگان قوم که وضعشان معلوم است؛ مدت‌هاست امیدی به آن‌ها نیست. شاید بختمان بگوید و پیش از گندیدن صحنه نمایش را محترمانه ترک کنند. مردم هم خود را روسفید کرده‌اند. آن کس که قرار بود در صورت زندانی شدنش در ایران قیامت برپا کنند سکته کرد و تنها پیام این بود: «نگران نباشید، حالش خوب است.» چند روز بعد از آن هم که اجلاس سران شروع شد و تعطیلی چند روزه و جاده همیشه چالوس و ترک میدان. 

اما مشکل اصلی در جای دیگر است. حکومت درسش را خوانده. از همان روز قدس سال ۸۸ می‌شد نتیجه‌اش را دید. دیگر به راحتی غافلگیر نمی‌شد. عاشورای آن سال و ۲۵ بهمن سال بعدش به کنار، از آن پس همیشه یک قدم از ما جلوتر بوده. در آن دو نوبت هم اول شجاعتمان غافلگیرش کرد بعد هم طرح و ایده جدیدمان. ۲۵ بهمن ۸۹ در تقویم ما یک روز معمولی بود. حکومت به استفاده ما از مناسبت‌های رسمی عادت کرده بود و از قبل خود را آماده می‌کرد. خروج موسوی و کروبی از آن چارچوب بود که غافلگیرش کرد. بعد از آن اما درجا زده‌ایم. در مفتضح «تظاهرات سکوت» مانده‌ایم. آن هم در روزهایی که دیگر جزئی از تقویم رسمی ما شده‌اند و حکومت از قبل برایشان برنامه دارد و مزدورانش را به صف می‌کند. هر از چندی هم از این گوشه و آن گوشه فراخوان «الله اکبر» و «مرگ بر دیکتاتور» می‌آید. که پس‌فردا خشم خود را فریاد خواهیم زد. انگار که یک فراخوان اینترنتی، آن هم فقط دو روز پیش از موعد، قرار است به گوش کسی برسد و موجی بسازد و گوش «سران» را کر کند. دو سال است همین راه را می‌رویم. دیگر مشخص شده است که چیزی از این فراخوان‌ها درنمی‌آید. تنها نتیجه‌اش دامن زدن به رخوت و ناامیدی موجود است. باید آموخت. باید اساس این بازی تکراری را برهم زد. ما و حکومت هر دو شرطی شده‌ایم؛ تنها با برنامه درازمدت و در دست گرفتن ابتکار عمل می‌توان غافل‌گیرش کرد.

خریدن آبرو به بهای بی‌آبرویی (ستون چپ جریده شماره ۲۹ شفق)

کار جمهوری اسلامی به جایی رسیده که حاضر است به هر قیمتی برای خود آبرویی بخرد، ولو به قیمت بی‌آبرویی! محمد مرسی وسط تهران و کنار احمدی‌نژاد نشست و گفت از قیام سوریه دفاع می‌کند. بان کی مون نیز هم در مجلس و هم به خود خامنه‌ای گفت جمهوری اسلامی باید حقوق بشر را رعایت کند. انگار نظام این همه هیاهو به راه انداخت و هزینه داد تا حرف‌هایی را که می‌توانست از هر رسانه‌ای تحویل بگیرد مستقیما از زبان سیاستمدارهای جهان بشنود. جمهوری اسلامی در این سه دهه نشان داده که استاد به راه انداختن جنجال تبلیغاتی است و برای این منظور می‌تواند هر تحفه‌ای را در کشکول خود جا کند. از مقاومت مبارزان فلسطینی تا سقوط قذافی با کمک ناتو، از مصیبت در میانمار تا شورش در لندن. اما چیزی که نظام را به بن‌بستی ویران‌کننده کشانده غفلتش از این است که تبلیغات نمی‌تواند به کلی از عالم واقع متفاوت باشد. برای همین حتی نمایش تلویزیونی درست از کار درنمی‌آید و باعث مضحکه میزبان می‌شود.