یش از سه ماه از زلزله آذربایجان میگذرد و زلزلهزدگان در آستانه زمستان
هنوز در زیر چادرها هستند و سرپناهی ندارند. حکومت قول داده بود که برایشان
خانه بسازد. قولی که همه میدانستند به مانند قولهای دیگرش در این همه
سال عملی نخواهد شد. حتی خود حکومت هم میدانست که قولش باد هواست. اما کاش
اقلا به طمع کسب محبوبیت هم که شده کاری برای مردمی میکردند که هر روزی
که میگذرد اوضاعشان بدتر میشود. انتظار بیجایی است از آنهایی که رو در
روی مردم ایستادهاند و حتی به نیروهای داوطلب هم اجازه کمک به
زلزلهزدگان را نمیدهند. خوب میدانند همین کمکها نخهای اتصالی خواهد شد
میان مردم که خودشان به درد خودشان برسند، و به دنبال همین در مواقع ضروری
دیگر هم به داد هم خواهند رسید. آذربایجان زمستان سختی دارد. اما بهار که
بیاید و به طمع جمع کردن رای، سفرهای استانی آقایان دوباره به راه بیفتد،
هر آن کس که از سوز سرما جان به در برده باشد، نیمنگاهی هم به کاروانهای
گدایی رای آنها نخواهد کرد. ما مردم، همین امروز، وقتی که نیاز داریم، به
یاری هم میرویم.
شفق سرخی خورشید مرده است، بر آسمان. رد و یاد نوری که بود. فردای روشنی که هست.
۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه
۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه
جریده شفق، شماره ۳۹ (هفته چهارم آبان)
جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.
فایل پیدیاف برای پرینت گرفتن مناسبتر است. آن را از اینجا بردارید.
ما قبر نمیخریم (سرمقاله جریده شماره ۳۹ شفق)
فضای مردهایست و بوی مرگ میآید. از سه سال پیش تا امروز هم چیزی عوض نشده
است. ما، تغییری نکردهایم. ناامیدتر شدهایم فقط و هر یک در گوشهای جدا
افتاده و تنها ماندهایم. از ظلمهایی که پیاپی و بیوقفه بر ما رفته است،
جز عقبنشینی چیزی نیاموختهایم. شاید این همه یأس و ناامیدی عجیب به نظر
نرسد. وقتی ستار بهشتی را تنها به جرم نوشتن آنقدر شکنجه میکنند تا دست
آخر بدون هیچ توضیحی پیکر بیجانش را با تهدید به خانوادهاش تحویل دهند،
دیگر چه میتوان کرد. عامل سرکوب اما همین بیعملی و ناامیدی ما را
میخواهد و پیغامش را هم واضح و روشن اعلام کرده است: «بروید قبر بخرید».
این پیغامی نه فقط به ستار و خانوادهاش، که به همه ماست. استبداد از پی هر
عمل خود، چه برایش شکست باشد و چه پیروزی درسی میگیرد و هر روز مانند یک
هیولا به سرها و دستهای سرکوبگر خود اضافه میکند و پیش میتازد. میخواهد
که ما را مأیوس و جدا جدا کند تا تمام شویم.
اما دقیقا به همین دلیل، عجیب
است که ناامید شده و وادادهایم. بدتر اما آنهایی را هم که ایستادهاند و
مقاومت میکنند به وادادن دعوت میکنیم. ۹ زن شجاعانه در زندان اوین
ایستادند و در اعتراض به ظلمی که بر آنها و دیگر زندانیان میرود اعتصاب
غذا کردند، اما ما در این بیرون مدام از آنها خواستیم که اعتصابشان را
بشکنند. نسرین ستوده، تجسم مقاومت این روزگار تاریک، بیش از سه هفته است که
در اعتصاب غذاست؛ اما ما را به برخاستن وانمیدارد. فراموش میکنیم که
مقاومت و عمل شجاعانه آنها برای رسیدن به خواستههای شخصیشان نیست. برای
ماست و پیغامی که باید از این عمل بگیریم و جانهای تک افتادهامان را به
هم رسانیم و متحد شویم.
از سه سال پیش که امید داشتیم و سرنوشتمان را در
دستان خود میدیدیم، چیزی عوض نشده است. هزینههایی هم که یارانمان میدهند
و میدهیم کمتر نشده است. کاری اگر نکنیم، وقتی به فرض محال معجزهای هم
از آسمان بیاید و بساط استبداد را برچیند، آنقدر جدا افتادهایم که
نمیتوانیم سرنوشتمان را خود به دست بگیریم. درست در همین روزهاست که باید
دلمردگیهای شخصی را به کاری جمعی بدل کنیم، شاید که راهی به رهایی بیابیم.
اگر بارها و بارها از هماهنگی و به هم پیوستن گفتهایم، تنها از این جهت
است. از سر ناامیدی و سیاهنمایی نیست که مدام به خودمان یادآوری میکنیم
باید کاری کنیم و با هم باشیم. از سر امید است به پیغامی که نسرین ستودهها
میدهند، نه ناامیدی از پیغامی که دستگاه سرکوب به خریدن قبر میدهد.
پایکوبی برای کدام پیروزی؟ (ستون چپ جریده شماره ۳۹ شفق)
پیروزی باراک اوباما در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا با واکنشهای مختلفی
روبهرو شده است. عدهای که دل به میت رامنی، نامزد جمهوریخواه خوش کرده
بودند که شاید بعد از پیروزی «آزادی» و «دموکراسی» را برایشان با بمب و
موشک به ارمغان آورد، بعد از اعلام نتیجه فریاد وامصیبتا سر دادهاند و
پیروزی اوباما را پیروزی جمهوری اسلامی میدانند. از طرف دیگر، آنها که با
جنگ و حمله خارجی مخالفند از پیروزی اوباما خوشنودند. میگویند حداقل با
این یکی کمتر به «ما» فشار میآید و خطر حمله نظامی کمتر میشود. که این
یکی منطقیتر از آن یکی است و دست به ماجراجویی نمیزند. درست میگویند،
ولی با این حرفهایشان رازی را برملا میکنند که کسی حاضر به بیانش نیست؛
گرسنگی را به بمب ترجیح میدهیم. عملا قبول کردهایم قدرت و توان در دست
گرفتن سرنوشت خود را نداریم. فشار کمتر تحریمهای اوباما را به طلب کردن
حقمان از این حکومت جائر و برهم زدن معادله هستهای و تحریمها ترجیح
میدهیم. فشار ناآمدی و رخوت بر گلوهایمان روز به روز بیشتر و بیشتر میشود
و مجال فریاد زدن نمیدهد.
۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه
جریده شفق، شماره ۳۸ (هفته سوم آبان)
جریده شفق را بخوانید، پرینت بگیرید و پخش کنید.
فایل پیدیاف برای پرینت گرفتن مناسبتر است. آن را از اینجا بردارید.
دفاع از «همه» زندانیان (سرمقاله جریده شماره ۳۸ شفق)
آدم، آدم است. و آدمها یا به این جمله اعتقاد دارند یا نه. با آنها که
ندارند حرفی نیست. دستکم در این نوشته نیست. اما آنها که دارند، آنها که
برای آدم، برای انسان، ذاتی قائلند متأثر ناشدنی از آنچه کرده و میکند، و
از این رو برایش حقوقی بدیهی و سلبنشدنی قائلند، با این گروه، با خودمان،
حرف داریم. با گروهی که اگر تنها به «حرف» بنگریم اکثریتند. در «عمل» اما
نه اقلیت که اقلیت مطلقند. انگشت شمار. کسانی چون مهدی محمودیان که مرده و
زنده و مجرم و بیگناه را بیش و پیش از هرچیز «آدم» میداند. برایش حق
قائل است. و کرامت انسانی، حتی در بند. و آنقدر دلیری دارد که هر جا - هر
جا - لگدمال شدن این کرامت انسانی را، آن حق را، دید فریاد برآورد. نامه
اخیر او از زندان رجاییشهر که در آن پرده از شمار زندانیان «زیر حکم
اعدام» برمیدارد، استواری اوست بر راهی که به خاطرش به بند کشیده شده،
راهی که در آن از کنار آنچه در کهریزک میگذرد نمیتوان بیصدا گذشت،
حتی به قیمت شکنجه و انفرادی.
نامه اخیر محمودیان در مورد زندانیان محکوم
به اعدام، زندانیان غیرسیاسی و آنچه بر آنها میرود، بس بیشتر از یک
افشاگری ساده است. برای ما که میخوانیم – و افسوس که دیریست حداکثر
میخوانیم – نه فقط روشنگر که آموزگار است. میگوید در همان یک زندان ۱۱۱۷
نفر پای چوبه دارند. و نوری میتاباند. فراتر از این اما میگوید این ۱۱۱۷
نفر «هم» آدمند. به یاد ما که غرق در سیاستیم میآورد که زندانیان سیاسی،
زندانیان «ما»، تنها زندانیان نیستند. و برخوردی که با آنان میشود
بیتردید بدترین نیست. زندانیان غیر سیاسی، فراتر از آن خانوادههای
بیگناه مجرمان غیرسیاسی، قربانیان بزرگتر لجنزار قضائی این نظامند. نظامی که در آن آدم، آدم نیست. هست چون با ماست، و چون نیست، نیست.
درد
سوزندهتر اما این است که ما نیز به این فاجعه دامن میزنیم. غره از زیرکی
خود میگوییم «معلوم نیست لا به لای اعدامهای مرتبط با مواد مخدر، سیاسی
هم اعدام نکرده باشند». و گویی خودآگاه نیستیم که در چنین جملهای، در چنین
نگاه و موضعی، اعدام قاچاقچی مواد مخدر بدیهی گرفته شده است. و تحقیر شدن
هر روزهاش در زندان. و سکوت کشنده همسرش در برابر فریاد مدام قاضی و ضابط و
سرباز. برای نظام، برای آنکه آدم را آدم نمیداند، جز این شیوهای نیست.
برای ما مدعیان آزادگی چطور؟ یاد بگیریم از امثال مهدی محمودیان بیزاری از
تیرگی را. یاد بگیریم که رنج، رنج است. حق، حق است. و لگدمال شدنش را فریاد
باید کرد. هر جا. هر. جا.
محکومیت نظام در دادگاه (ستون چپ جریده شماره ۳۸ شفق)
دادگاه نمادین رسیدگی به اعدام های دهه ۶۰ که با هدف رسیدگی به اسناد و
مدارک خانوادهها و بازماندگان کشتارهای سیاسی بعد از انقلاب و قضاوت
عاملان آن در مرکز حقوق بشر سازمان عفو بینالملل برگزار شد، رژیم جمهوری
اسلامی ایران و رهبران آن را به جنایت علیه بشریت محکوم کرد. هرچند که حکم
نهایی این دادگاه در حال حاضر فاقد هرگونه ضمانت اجرایی است، اما کوشش
برگزارکنندگان و شرکتکنندگان در افشای رویدادهای دهه ۶۰ که به کشتار علنی و
همچنین مخفیانه حدود ۲۰,۰۰۰ زندانی سیاسی در دهه اول بعد از انقلاب منجر
شد، قدم بزرگی است در جهت جمعآوری و ثبت حقایق تلخی که برای تعداد زیادی
از خانواده های ایرانی کماکان پررنگترین و پراهمیتترین بخش از تجربه
انقلاب و سیاستهای جمهوری اسلامی است. جمعآوری این اسناد شروعی است برای
ما و نسلهای بعدی، برای درک فجایایی که در سایه روایتهای رسمی و تحریف
شده حکومت کمتر شنیده و یا به رسمیت شناخته میشوند. و دعوتی است برای به
اشتراک گذاشتن روایتهای زنان و مردانی که در این سالها استوار و مصمم راه
رفتگانشان را ادامه دادند و با سانسور و سرکوب نظام مبارزه کردند. و
همچنین برای گروهی دیگر، آنانی که هرچند فراموش نکردند، اما با از دست
دادن عزیزانشان امید به تغییر، انقلاب و سیاست را هم با دلسردی دفن کردند و
به تاریخ سپردند.
اشتراک در:
پستها (Atom)



